برای مرجان عزیز و بیاد رضا بیک ایمانوردی فقید
بهرحال مرجان با اعتماد بنفس کامل وارد صحنه میشود و من همانطور که در سفر مشترکمان به پاریس بهش قول داده بودم که حتمآ به هنگام حضور مجدد هنریش در کنارش باشم بسرعت خودم را به کنار سن رساندم و در حالیکه لحظه ایی از او چشم بر نمیداشتم با تمام وجود برایش ابراز احساسات میکردم.
... با اینحال هرازگاهی در فکر و خیال، بی اختیار بربال خاطرات تلخ و شیرین سالیان، مثل برق و باد از این سر دنیا تا آن سر دنیا واز گذشته های بسیار دور تا همین دیروز با همهً فراز و فرودهایش سیر میکردم... به یاد سال 60 "سالی که به خون نشست" وسالهای بعد از آن میافتادم در زندانهای مخوف اوین و قزل حصار... مرجان را میدیدم در سلولهای انفرادی اوین که ماهها تحت فشار و شکنجه های جسمی و روانی قرار داشت بخصوص توسط خود لاجوردی پلید و دستیاران رذلش که با چه وقاحتی قصد خردکردن او را داشتند. اون ایام بیشتر بچه های زندان کم و بیش خبر داشتیم که مرجان بازیگر معروف سینما و خواننده محبوب بهمراه همسرش آقای ژورک از فیلمسازان برجسته و بنام قبل از انقلاب بخاطر فعالیتهای سیاسی بعد از انقلاب و هواداری از مجاهدین دستگیر و زیر حکم بودند...
مرجان بعد از سلام و صحبتی کوتاه اما سمبلیک و پر معنا، برنامه هنریش را با ترنم شعر زیبای "دلم میخواد بهار بیاد" آغاز میکند ... و من باز هم برای لحظاتی با عبور از مرزهای زمان و مکان در دنیای خاطراتم پر میکشم و به نوروزسال 1367در سالن 3 زندان اوین گذر میکنم، هم بند دلبندم "فضیلت علامه" را می بینم که با صدای بسیار دل انگیز و زیبایش از بهار و موسم گل میخواند در حالیکه تمام بچه های بند مجذوب استعداد ویژهً هنری و شخصیت والای انسانیش بودند ... در یک چشم بهم زدن دوست عزیز و جاودانه ام "شهربانو عطاری" به یادم میاید با همان چهره صمیمی و لبخند گرمش، آنطرفتر "مژگان سربی" را می بینم با نگاه پر صلابتش، "مریم بهمن ابادی" را با خنده های شیطنت آمیزش، "سوسن صالحی" را با آن صداقت و زیبایی خیره کننده اش و "ناهید تحصیلی" را با یک دنیا متانتش ... همگی هفت سال را در کنار هم در بندها و سلولهای مختلف زندان سرکردیم...
حالا جمعیت داخل سالن با شور و هیجان شعار میدهد "مرجان خوش آمدی، مرجان خوش آمدی" و مرجان باوقار و تواضع خاص خودش تشکر میکند و برنامه هنریش را با ترانه خاطره انگیز "خونه خالی" ادامه میدهد. این از ترانه های زیبا و معروفی بود که قبل از انقلاب اجرا کرده بود و حالا مرجان به یاد همه عزیزان و یاران از خانه رفته و هرگز بازنگشته آنرا بازخوانی میکرد... در یک لحظه نگاهم به چهره دوست گرامیم "اکرم" که در کنارم بود میافتد در حالیکه قاب عکس همسر جاودانه اش "دکتر امیرحیدری" از مجاهدین دلاور زندان اصفهان را بر سینه میفشرد و بی اختیار قطرات زلال اشک بر گونه هایش میغلطید ... با صدای محزون مرجان که میخواند "... خونه خالی، خونه غمگین ..." منهم بغض کرده بودم و جای خیلیها را توی خونه از ته دل خالی میدیدم، بسیاری از دوستان همرزم و یاران هم بندم را، ... مثل همیشه که دلم میگرفت دوباره پرکشیدم و دردنیای خاطراتم خودم را در کنار عزیزانم احساس میکردم ...لحظاتی چهره متین و دوست داشتنی کاپیتان "فروزان عبدی" عضو تیم ملی والیبال ایران که توی بندهای زندان ورزش و تمرین بچه هارا هدایت و رهبری میکرد از نظرم گذشت ... یاد "منیره رجوی" با همان وقار همیشگی اش افتادم که در آخرین وداع در گوشم زمزمه میکرد "امیدوارم بتوانی بزودی برادرت را ببینی ولی من فکر نمیکنم که دیگر هیچوقت برادرم مسعود را ببینم" ... "مریم گلزاده" را توی هواخوری بند میدیدم که با چه صلابتی قدم میزد ... مادر "اشرف احمدی" را با همهً مهربانی اش دوباره در کنارم حس میکردم ...(2)
سرشار به حال و هوای داخل سالن برنامه برگشتم و داشتم همنوا با مرجان میخواندم که یکدفعه یاد عزیز دیگری از تبار مرجان افتادم که جایش را خیلی خالی میدیدم. هنرمند محبوب و مردمی "رضا بیک ایمانوردی" که از دوستان و همکاران قدیمی و صمیمی مرجان بود و فیلمهای متعددی باهم بازی کرده بودند ... با یک "فلاش بک" (Flash Back) گذری کردم به چندین سال پیش و آغاز آشنایی و دوستی صمیمانه مان با زنده یاد "رضا بیک ایمانوردی"، این هنرمند برجسته و انسان شریف و تبعیدی سرفراز. یاد روزها و خاطرات بسیاری میافتادم که در جمع دوستان مشترک با "بیک" داشتیم. انسانی بود با روحیه ایی والا، مناعت طبع و بی نیازی مثال زدنی، همراه با شرافت ملی و مرزبندی قاطع سیاسی با رژیم ملایان و پادوهای خودفروشش. وی از حامیان عاطفی مقاومت ایران و دوستدار همه مبارزین وبخصوص مجاهدین بود. وقتی در سال 2000، به هنگام حضور خاتمی در سازمان ملل، در تظاهرات شورای ملی مقاومت ایران در نیویورک شرکت میکرد بدون برنامه قبلی به بالای سن رفت و دادخواه حق غصب شده مردم ایران در برابر نماینده حکومت جلادان شد. آنروز هرکسی که میتوانست و فرصت مجال میداد در کنار "بیک" عکس یادگاری میگرفت، وقتی برمیگشتیم وی با فروتنی از اینهمه محبت مردم و هواداران مقاومت یاد میکرد و بعد از سالها احساس غرور، سربلندی و سرفرازی خاصی میکرد. وقتی از خاطرات هنریش در طی سالیان در ایران صحبت میکرد با احترام و علاقه خاصی از مرجان و ژورک یاد میکرد و وقتی از ظلم و جوری که بر مبارزین و مجاهدین و مردم ایران در زندانهای ملایان رفته بود می شنید با تمام وجود همدردی میکرد.(3)
مرجان با دستهای گشاده بسوی حضار و در امتداد نغمه "...اون که رفته اینجاست" ترانه خاطره انگیز "خونه خالی" را به اتمام میرساند و جمعیت بشدت دست میزنند ... و من برای لحظاتی در خیال خود در روی صحنه و در کنار مرجان، دوست عزیز و مشترکمان "بیک ایمانوردی" را می بینم که با همان فروتنی خاص خودش در مقابل مردم با تعظیم ادای احترام میکند ... بی اختیار یاد مراسم بزرگداشت "بیک" افتادم و پیام مرجان و ژورک در سوگ بیک، آنجا که از قول بیک میگفت "... دلم برای هموطنانم تنگ است، آرزو دارم یکبار دیگر آن چشمانی را که حتی وقت گریستن، عشق بجای اشک از انها جاری میشد را ببینم ..."(4)
حالا مرجان برای اجرای ترانه جدید و بسیار انگیزاننده اش بنام "رویش ناگزیر جوانه" در کنار استاد شمس و گروه موزیک قرار میگیرد. توی صحبتهای قبلی برام گفته بود که اجرای سنگینی خواهد بود و میدانستم با چه انگیزه و شور خاص و توان بالایی آنرا اجرا خواهد کرد. تمامأ محو هنرنمایی او در روی صحنه بودم، حالا دیگر هر چه بود شور بود و غرور، انگیزش بود و رویش، ترانه بود و ستاره، جوجه بود و جوانه، و فریاد بود و فریاد...لحظه ایی پیش خودم گفتم " بیچاره شب پرستان، تیغ به کف، هلهله زن، با سلاله خورشید و با نسل ایمان چه خواهند کرد!؟..."(5) راستی خمینی و بهشتی و لاجوردی و حاجی رحمانی و مجید قدوسی و داوود لشکری و ناصریان و ...چه در گور و چه در لب گور تا کجا باید سوخته باشند، با یک نگاه سریع توی سالن چهره آشنای خیلی از زندانیان سیاسی از بند رسته را میدیدم فهیمه، سیمین، فرشته، آفرین، میترا، رباب، زهرا، عباس، رضا، علی، فریدون، پرهام، جمال، ناصر، علیرضا، محمد، محسن، فرخ ... و خیلیهای دیگه.
سالن یکپارچه محو برنامه شده بود و من در هر فراز و فرود نت های موسیقی استاد شمس و در خروش و سروش دل انگیز صدای مرجان تک تک بچه های زندان و یاران جاودانه را میدیدم که با لبخند فاتحانه در روی صحنه، صف در صف رژه میرفتند ... در میان اشکها و لبخندها، عزیزان دلبندم فضیلت، فروزان، منیره، شهربانو، مژگان، سوسن، سیمین، ناهید، سپیده، ملیحه، فریبا، مریم، اشرف ... و صدها یاد و نام و چهره دیگر را میدیدم که چه پر غرور می خندیدند ... یه جایی هم در روی صحنه در کنار همه، رضا بیک ایمانوردی عزیز را میدیدم که از ته دل می خندید...
سرانجام مرجان با دستهای بر افراشته در آسمان و با مشتی گره کرده و با خروش "... گیرم که میزنید... که میبرید... که میکشید با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید ..." برنامه هنریش را با شکوه تمام به پایان میرساند و همه جمعیت برپا ایستاده و با شور و شوق تمام یکصدا سر میدهند "مرجان دوستت داریم، مرجان دوستت داریم" ... هنوز در عالم خودم محو رژه یاران جاودانه بودم که پیام ارتش عشق و آزادی در اشرف هم از راه رسید، با خودم گفتم "بیچاره شب پرستان ..."
