X
تبلیغات
هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی - نصرت الله وحدت : حاصل كارم ۴۳ فيلم شد كه سى فيلم آن را خودم ساختم

هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی

هر روز یک مطلب جدید برای علاقه مندان

نصرت الله وحدت : حاصل كارم ۴۳ فيلم شد كه سى فيلم آن را خودم ساختم

وقتى با او تماس گرفتم تا قرار مصاحبه را بگذارم صدايش از پشت تلفن صداى همان وحدت فيلم هايش بود ولى وقتى او را ديدم پير شده بود، موها يكدست سفيد همراه با چين و چروك هايى در صورت. وقتى حرف مى زد همان اصفهانى صاف و ساده فيلم هايش بود كه نقشش را همراه با لودگى و خوشمزگى آميخته به طنز اجرا مى كرد. وقتى بهت و تعجب مرا ديد به شوخى گفت من پدر آن وحدت هستم ولى خودش بود. در حاليكه در سن مبتلا به آرتروز استخوان و كمى هم كندى حافظه بود ولى هنوز خاطرات سينماى قديم را خوب به ياد داشت و در مرور آنها به خاطر همين عارضه كمى مكث مى كرد و بعد با صدايى آرام و مودبانه كه هنوز ته مانده لهجه شيرين اصفهانى خود را حفظ كرده صحبت مى كرد. اخيراً هم گرفتار چشمش شده و براى مداواى آن به پزشك مراجعه مى كند ولى با همان چشم ها به عكس هاى قديم و نوشته مجلات آن سال ها خيره مى شود تا كار نگارش كتاب خاطراتش را تمام كند. در اتاق پذيرايى يك دكور قفسه اى وجود داشت كه روى قفسه هاى آن تمام كاپ ها و جوايز دوران كارى سينمايى اش را به ترتيب چيده بود و چيزى كه قابل توجه بود كاپ هايى كه در جشنواره ها و فستيوال هاى مختلف داخلى و خارجى دريافت كرده و برايم تعريف كرد كه چطور شد به سمت عالم هنر و نمايش كشيده شد.
من نصرت الله وحدت در سال ۱۳۰۶ در خاك پاك اصفهان به دنيا آمدم. يادم هست محل زندگى ما آن سال ها در محله چهارسوق شيرازى ها سمت دروازه تهران بود. هنوز هم اين محل را به همين نام مى شناسند و در همان سنين ۴ يا ۵ سالگى به همراه پدرم به سينما مى رفتيم در آن سال ها در اصفهان تفريحى به آن صورت وجود نداشت و مردم بيشتر به سينما مى رفتند. وقتى براى تماشاى فيلم به سينما مى رفتيم من محو و مات پرده سينما مى شدم. سالن سينما تابستانى بود و من بعد از پايان فيلم يواشكى به پشت ديوار آپارات خانه سرك مى كشيدم تا آدم هاى بازيگر و آن اسب ها را پيدا كنم كه در فيلم ديده بودم و پدرم مى گفت دنبال چه مى گردى؟ مى گفتم آن آدم ها كجا رفتند و او مى خنديد و مى گفت اين هنرپيشه ها در يك جاى دور زندگى مى كنند هر وقت بزرگ شدى مى توانى بليت بگيرى سوار كشتى بشوى و بروى آنور دنيا و آنها را ببينى كه اين پيشگويى پدرم بعد از ۳۵ سال به حقيقت پيوست و من سر فيلم يك اصفهانى در نيويورك به آمريكا رفتم و همانجا توانستم از استوديوهاى فيلمسازى هاليوود ديدارى داشته باشم.
خلاصه از همان ايام كودكى به هنر نمايش علاقه مند شدم و بعدها كه به مدرسه ثروت اصفهان رفتم و دوره متوسطه را نيز در هنرستان صنعتى اصفهان درس مى خواندم تئاتر را نيز دنبال مى كردم. در همان ايام در يكى از روزها جلوى سردر سينما با رضا ارحام صدر دوست شدم و بعد از صحبت با هم متوجه شديم كه هردوى ما در يك خط هستيم و به هنر نمايش و آرتيستى علاقه داريم.
بعد از آن روز هميشه با هم بوديم و بيشتر كارهاى طنز و كمدى را دنبال مى كرديم و در همان دوران تحصيل در هنرستان جيم مى شديم و به سينما مى رفتيم و فيلم هاى لورل هاردى و چارلى و باستر كيتون را در چند سانس تماشا مى كرديم و بعد هم به همراه دوستان ديگر در بيشه هاى حاشيه زاينده رود نقش بازى مى كرديم و بيشتر نقش هاى طنز را انتخاب مى كرديم. ارحام صدر رل شُلى را بازى مى كرد (آن وقت ها به چارلى چاپلين در اصفهان شُلى مى گفتند) به فيلم هاى كمدى خيلى علاقه داشتيم و به كارهاى طنز كشش پيدا كرديم و حركات خنده آور را تمرين مى كرديم و براى خودمان چند خط داستان مى نوشتيم و اجرا مى كرديم. از او مى پرسم اين بازى ها و تمرين ها كى حالت جدى به خود گرفت و شما وارد عرصه هنر شديد؟ كمى مكث مى كند فلاش بكى به آن سال ها زده و پاسخ مى دهد در آن سال ها اصفهان سالن تئاتر نداشت و تنها دو سالن سينما داشت. يك روز در اواسط سال ۱۳۲۰ من و ارحام در محله چهارباغ قدم مى زديم كه روى ديوار يك آگهى ديديم كه نوشته بود هنرپيشه استخدام مى كنند و در روز مقررى بايد به آنجا مراجعه كنند. ما هم آن روز لباس شيكى پوشيديم و به آنجا رفتيم. مرحوم دكتر ناصر فرهمند پايه گذار تئاتر اصفهان در اتاقى نشسته بود و ما هنوز او را نمى شناختيم. او با يك گروه به نام تئاتر المپ به اصفهان آمده بود تا نمايشنامه اجرا كند و اين آگهى مربوط به همان بود.
وقتى ما را ديد پرسيد چكار داريد. من گفتم آمده ايم استخدام شويم كه رضا زود گفت آمديم هنرپيشه بشويم. ما را دعوت به نشستن كرد. يك گوشه نشستيم و او با گروهى داشت صحبت و تمرين مى كرد قرار بود نمايش خليفه يك روزه را اجرا كنند و تمرين مى كردند و از شانس ما بازيگر رل خليفه و ميرزا بنويس نمى توانستند ديالوگ را حفظ كنند و صحبت كنند كه مرحوم فرهمند رل خليفه را به ارحام داد كه خوب از عهده اجراى تمرين برآمد و رل ميرزا بنويس را هم به من داد. نقش من اصلاً ديالوگ نداشت ولى در هر ۳ پرده نمايش حضور داشت و بايد به هركس كه وارد مى شد تعظيم مى كردم. وزير مى آمد تعظيم مى كردم دزد و قاتل را به حضور خليفه مى آوردند تعظيم مى كردم. در صحنه اى مردى شاكى با الاغش مى آمد تعظيم مى كردم، هم به مرد هم به الاغش. خلاصه سالن را از شدت خنده منفجر كردم و از عهده نقشم به خوبى برآمدم طورى كه فرهمند بعد از اجراى نمايش به من گفت وحدت اگر هرز نروى هنرمند بزرگى خواهى شد و من دلگرم به اين حرف و تشويق او كارم را با جديت ادامه دادم. فرهمند هنرمند بزرگى بود. او در نمايشنامه هاى بينوايان و اتللو بازى هاى جاودانه اى داشت.
وقتى وحدت از ناصر فرهمند صحبت مى كرد هنوز در حسرت روزى مانده بود كه در همان ايام قرار بود در نمايشنامه او نقش اتللو را بازى كند و پانزده روز مدام اين نقش را تمرين كرده و در ژانر اتللو فرو رفته بود ولى در آخر كار خود فرهمند اين نقش را بازى مى كند و به وحدت پيشنهاد مى كند كه نقش ياگو را اجرا كند كه او سرخورده نمى پذيرد و هنوز هم علت اين تصميم فرهمند براى او به صورت يك معما مانده كه چرا نقش را از او گرفت ولى بعد نام فرهمند را با احترام ادا مى كند و از او به عنوان يك پيشكسوت و استاد نام مى برد. فرهمند او و ارحام صدر را وارد گروه نمايشى تئاتر المپ روشن ضمير مى كند و تقريباً در تمام نمايش ها رل هاى اول را يا به او يا به ارحام صدر مى داد و اين همكارى تا چند سال ادامه مى يابد تا اينكه فرهمند با روشن ضمير اختلاف پيدا مى كند و گروه از آن تئاتر كوچ مى كند. آن روزها را اينگونه تعريف مى كند.
بعد از درگيرى فرهمند با روشن ضمير رئيس تئاتر المپ از اين تئاتر جدا شديم و ديگر كار نكرديم و فرهمند هم از ما جدا شد. يك روز بيكار نشسته بوديم و فكر مى كرديم چكار كنيم. على صدرى پسرعموى ارحام پيشنهاد راه اندازى يك سالن تئاتر را داد و كاميون خود را به قيمت پنج هزار تومان فروخت و دستمايه كار قرار داد، زمينى را در چهارباغ از آميرزمم جعفر كازرونى گرفتيم و شريكش كرديم و خودمان يعنى من و ارحام به عشق تئاتر و نمايش عملگى و بنايى كردم تا يك سالن تابستانى نمايش در آنجا ساختيم و اسم تئاتر سپاهان را براى آن انتخاب كرديم و دوباره شروع به كار كرديم و نمايشنامه هايى را در اين تئاتر روى صحنه برديم. سالن هميشه پر بود، حتى در ايام مذهبى و سوگوارى نمايشنامه هاى مذهبى اجرا مى كرديم كه خيلى هم مورد استقبال قرار مى گرفت. يادم هست در حين اجراى يكى از اين نمايشنامه هاى مذهبى، توده اى ها با سنگ و چوب به ما حمله كردند و نمايش را به هم ريختند كه پليس به داد ما رسيد. من پشت صحنه با شمشير آماده ايستاده بودم تا از خودمان دفاع كنم كه به خير گذشت. با گرفتن كار تئاتر سپاهان فرهمند هم بيكار ننشست و تئاتر اصفهان را تاسيس كرد.
دوستى ما با آنها سرجايش بود، ولى رقابت شديدى هم بين ما وجود داشت. بعدها برادر همان آميرزا كازرونى آمد يك ساختمان زيبا و شكيل به نام تئاتر سپاهان ساخت كه در حال حاضر هم به نام سينما سپاهان در اصفهان فعاليت مى كند و از من و ارحام دعوت كرد كه به آنجا برويم و به ما گفت من اين سالن را به خاطر شما درست كردم و از شما توقع دارم آبروى آن را حفظ كنيد و ما هم خوشحال از اين ماجرا آن تئاتر تابستانى را تعطيل كرديم و گروه را به آنجا برديم. در همان سال ها در تئاتر سپاهان نمايشنامه اى را به نام جاده زرين سمرقند به كارگردانى رضا رخشانى اجرا كرديم كه خيلى مورد استقبال قرار گرفت و من نقش حسن قناد را با حالت طنز بازى مى كردم، كه خيلى موفقيت آميز بود. اين نمايشنامه بعدها خيلى اجرا شد و حتى دوست عزيزم ناصر ملك مطيعى نيز در آن بازى داشته و همين نمايش سرنوشت مرا عوض كرد.
وقتى از تغيير سرنوشت صحبت كرد متوجه شدم كه جاده زرين سمرقند به مقصد تهران منتهى شده و مسافر اين جاده يعنى نصرت الله وحدت از اصفهان حركت كرده و سر از تئاتر نصر لاله زار درآورده است. معز ديوان فكرى كارگردان تئاتر در سالن هاى دهقان و نصر تهران براى تماشاى نمايش به اصفهان آمد و بعد از ديدن نمايش از من دعوت كرد به مدت سه ماه در تهران اين نمايش را با هنرمندان بزرگ آن سال هاى تهران مانند خانم شهلا رياحى، بانو ديهيم و آقايان سارنگ و محتشم و تفكرى و على تابش و مصدق اجرا كنيم و من قبول كردم و آمدم كه اين سه ماه تبديل شد به شش ماه و طول كشيد. على صدرى پسر عموى ارحام هم تئاتر سپاهان را فروخت و آمد تهران و تئاتر فردوسى را خريد و به خاطر اجرا در آن من در تهران ماندگار شدم و نمايش اجرا مى كردم طورى كه يك روز بعد از اجرا استاد على اصغر گرمسيرى دنبال من با نشانى اصفهانى مى گشت تا مرا ببوسد. وحدت روزهاى ماندگار شدن در تهران را با انتقال شغل ثابتش كه كارمند اداره نان و غله وزارت دارايى بود، ادامه مى دهد كه مديران تئاتر سرخود او را از دارايى اصفهان به تهران انتقال مى دهند و وقتى حكمش را به او مى دهند، او هاج و واج از اين انتقال در تهران ماندگار مى شود و به كار هنرى خود ادامه مى دهد اگرچه دوست و يار همراهش در اين برهه از او جدا مى شود و در همان اصفهان ماندگار مى شود.
يكى در تئاتر سپاهان نمايش اجرا مى كند و ديگرى در تئاتر نصر و فردوسى مشغول مى شود. درباره نحوه ورود به سينما روزى را به ياد مى آورد كه شخصى به نام نوربخش را مى بيند و از او تقاضاى كارگردانى و بازيگرى در فيلم پنجمين ازدواج را مى كند و او هم با توجه به آشنايى با دكوپاژ و بازى گردانى اين فيلم ۱۶ ميلى مترى را مى سازد و آن زمان در سينما متروپل پارك آن را افتتاح مى كند كه موفق هم مى شود و بعد از اين فيلم، وسوسه سينما به جان او مى افتد تا فيلم دومش خورشيد مى درخشد.
يك روز سردار ساكر هندى با مديران كاروان فيلم به سراغ من آمدند و از من دعوت به بازى در فيلم خورشيد مى درخشد كردند، با خوشحالى قبول كردم و در آن فيلم تنظيم سناريو و ديالوگ ها هم به عهده من بود. سردار ساكر با لهجه هندى اش فارسى را دست و پا شكسته مى گفت و من تنظيم مى كردم و مى نوشتم و به دست بازيگران مى دادم و يا مى گفتم. در آن فيلم هم بازيگردان بودم بعد هم فيلم روزنه اميد را با مهين ديهيم بازى كردم و بعد از آن فيلم صفرعلى بود كه در اطراف كرج فيلمبردارى مى شد و فيلم هاى ديگر ولى از تئاتر هم غافل نبودم و هر روز بعد از فيلمبردارى به تماشاخانه مى رفتم و تمرين مى كردم. آن سال ها روزى ۲ سانس در روزهاى عادى و ۳ سانس در روزهاى جمعه نمايش اجرا مى كردم و هيچ وقت هم احساس خستگى نمى كردم. در تمام مراحل كار بازيگرى سينما و نمايش سرساعت حاضر مى شدم. در حين اين صحبت ها خاطره اى را به ياد مى آورد. بايد سرصحنه فيلم صفرعلى در حوالى كرج حاضر مى شد و به خاطر سرعت زياد با اتومبيلش در حين عبور از ريل قطار يك معلق كوچك در دره كنار ريل مى زند و دوباره به راهش ادامه مى دهد انگار نه انگار كه اتفاقى افتاده البته مى گفت كه در آن صحنه شانس آورد ماشين زياد معلق نزد وگرنه هردويمان درب وداغان مى شديم چون خاكى بود يك نيمچه معلق زد و به حالت اوليه برگشتم و راه خودم را ادامه دادم خوشبختانه اتفاقى نيفتاد. از امكانات و ابزار سينما در آن سال ها مى پرسم: در آن زمان امكانات سينما در واقع هيچ بود. فيلم ها با سرمايه هاى صدهزار تومان يا نهايت دويست هزار تومان ساخته مى شد كه اواخر كار به خاطر موج نوى سينما و تنوع كارها اين هزينه ها به يك يا دو ميليون تومان رسيده بود.
ولى ما هيچ وقت جا نمى زديم و با عشق كار خود را دنبال مى كرديم و من هم با استوديوهاى مختلف هم به عنوان بازيگر يا كارگردان و يا تهيه كننده همكارى داشتم مثلاً در پارس فيلم تولدت مبارك را هم كارگردانى و هم بازى كردم. با استوديو عصر طلايى دو فيلم را به عنوان كارگردان ساختم و گاهى هم با اين استوديوها به عنوان سرمايه گذار شريك مى شدم و از همين طريق با تمام اصول و قواعد سينما و بازيگرى آشنا شدم و چون از بازيگرى به كارگردانى و تهيه كنندگى رسيدم آمدم استوديو نقش جهان را در خيابان جامى تهران تاسيس كردم. يك ساختمان دو طبقه اى بود كه اجاره كردم و يك پلاتو و سه اتاق صداگذارى در آنجا به وجود آوردم. از آلمان هم دو دوربين طوسى فيلمبردارى و پروژكتور وارد كردم. همه چيز در آنجا تكميل بود و تمام فيلم هايم را در اين استوديو ساختم علاوه بر آن بچه هاى دوبلور نيز هميشه در استوديو حضور داشتند. سعيد شرافت و مرحوم مقبلى، اين استوديوهاى دوبله را اداره مى كردند. يادم هست من فيلم هاى زبون بسته و شكار شوهر را در اين استوديو فيلمبردارى كردم. دوربين هاى طوسى نيز دوربين هاى خوبى بودند و من تا آخر كار از آنها استفاده مى كردم و هميشه شعار و تبليغ ام اين بود كه سالى يك فيلم براى خانواده ها مى سازم و همين هم بود. سالى يك فيلم با بررسى دقيق و رعايت همه جوانب مى ساختم مانند بعضى دوستان نبودم كه سالى چهار يا پنج فيلم دست بگيرم و همه آنها را با هم كار كنم. همان يك فيلم را مى ساختم.
وقتى از حد و عرف جامعه صنعت فيلمسازى آن سال ها سخن به ميان آورد از او پرسيدم چطور شد كه سينماى فيلمفارسى به سمت و سوق رقص و آواز و كاباره و صحنه هاى غيراخلاقى كشيده شد در حالى كه جامعه ما از يك بافت محكم و سنتى برخوردار است و با اين گونه فيلم ها كنار نمى آمدند و او در تاكيد اين سئوال جواب داد خود ما فيلم هايمان در آن زمان از پوشش مناسبى برخوردار بود و به هيچ عنوان از صحنه هاى غيراخلاقى استفاده نمى شد و براى مثال به فيلم هاى صفرعلى و پرستوها به لانه بازمى گردند مجيد محسنى اشاره كرد ولى با هجوم فيلم هاى خارجى و صحنه هاى غيراخلاقى، سينماى فيلم فارسى دچار ركود و ورشكستگى شد و تهيه كنندگان سينما در جلسه اى قرار گذاشتند در برابر اين ركود و مقابله با فيلم هاى خارجى از صحنه هاى رقص و آواز و از لحاظ پوشش كمى آزادتر در حد عرف و حدود جامعه در فيلم هاى خود استفاده كنند تا دوباره در عرصه نمايش و كوران كار قرار بگيرند اگرچه همان وقت براى اين تصميم خيلى زود بود و اين اصطلاح فيلمفارسى از همان زمان رايج شد كه در مقابله با فيلم هاى خارجى ما از اصطلاح فيلمفارسى استفاده مى كرديم و اين را كسى باب نكرد، بماند كه يك عده پا را از اين فراتر گذاشتند و شورش را درآوردند ولى خود من سعى مى كردم حد و حدود را رعايت كنم.
حاصل كارم ۴۳ فيلم شد كه سى فيلم آن را خودم ساختم و در بقيه به عنوان بازيگر شركت داشتم و در اكثر فيلم هايم از همشهريانم مانند دوست عزيزم ارحام صدر و خانم سرور رجايى (خواهر زنم) استفاده مى كردم و حتى بعضى از صحنه ها را در خانه خودم فيلمبردارى مى كردم. به هرحال آن موقع به علايق و ذائقه مردم توجه مى كردم. يادم هست از فيلم هاى شوهر پاستوريزه، لج و لجبازى يا كى دسته گل به آب داده مردم استقبال شديدى كردند و مورد توجه قرار گرفت. من دوست داشتم مردم از فيلم هايم پيام بگيرند. من با اين سبك بازى تبديل به لاندا بوزانكاى ايران شده بودم و كمدى اجتماعى بازى مى كردم و با نمايش فيلم هايم مى خواستم مردم متوجه شوند اگر در جايى خطايى انجام دهند خداوند در جاى ديگر آن خطا را به سرشان تلافى خواهد كرد و خيلى هم اين فيلم ها مورد توجه قرار مى گرفت. به كاپ ها و جايزه هاى قرار گرفته در قفسه اشاره مى كنم و او دلگير از اينكه در مدت اين همه جشنواره از او و همكاران قديمى اش حتى براى تماشا دعوتى نمى شود به جايزه هاى دريافتى اش اشاره مى كند كه در جشنواره ها و فستيوال هاى مختلف گرفته. براى فيلم عروس فرنگى به جشنواره تاشكند شوروى رفتم و مسئولين آنجا بعد از ديدن فيلم به من ديپلم افتخار دادند و به خانم پورى بنايى جايزه بهترين بازيگر و همانجا امتياز فيلم را به قيمت دوازده هزار دلار خريدند تا در شوروى نمايش دهند كه من بعدها اين ديپلم افتخار را به همراه جايزه دلفان طلايى جشنواره تهران به موزه سينمايى كه حالا داير شده هديه كردم تا در آنجا به نمايش بگذارند.
از موج نوى سينما و قيصر و گوزن ها سئوال مى كنم كه در جواب، اين فيلم ها را فيلم هاى روشنفكرى و متعارف آن روزگار مى شمرد كه مورد توجه منتقدين و مطبوعاتى هاى آن دوره قرار گرفت و در ميان منتقدين كار پرويز دوايى و مرحوم رى پور و جمال اميد را دوست دارد و حتى با جمال اميد فيلمى به نام خوشگذران را ساخت كه مورد استقبال هم قرار گرفته و در مورد محصول مشترك با كشورهاى خارجى از فيلم هاى يك اصفهانى در نيويورك و سرزمين هيتلر ياد مى كند كه در اولى به عنوان بازيگر همكارى داشته و در دومى به عنوان تهيه كننده و كارگردان و بازيگر نقش داشته و در مورد آن اينگونه اظهار كرد: يك روز در استوديوى خودم نشسته بودم كه دخترى به نام منيژه به دفترم آمد و داستان فرار خودش را از دست باند آدم ربايان تعريف كرد. داستان يك باند آدم ربا با نقشه آموزش مديريت هتل و راهنماى توريست، عده اى دختر بى گناه را به بهانه كار به آلمان مى برند و مورد سوءاستفاده قرار مى دهند كه من آن داستان واقعى را تبديل به فيلم كردم و بعد از نمايش فيلم در سينماهاى تهران، شهربانى آن زمان اين باند را در تهران به دام انداخت و آنها را متلاشى كرد.
از كار كردن با كمدين هاى ديگر مانند ميرى و سمسارزاده مى پرسم و اينكه آيا نقش او با توجه به حضور اينها كمرنگ نمى شد: من با جمع كمدين ها بازى مى كردم تا تماشاچيان از فيلم هاى من لذت ببرند و هيچ وقت نمى ترسيدم نقش من كمرنگ شود به هرحال هركس سرجاى خودش بود و نقش خودش را اجرا مى كرد. وحدت اين رويه را تا سال ۱۳۵۷ ادامه مى دهد تا اينكه بعد از انقلاب و سقوط رژيم شاهنشاهى دوباره به تئاتر بازمى گردد و حدود دو سالى در تئاتر نصر به همراه ديگر هنرمندان همان نمايش جاده زرين سمرقند را اجرا مى كنند و كم كم نيز از سينما و نمايش فاصله گرفته و خانه نشين مى شود و هيچ وقت هم راضى به ترك ايران نمى شود. من ريشه و زندگى ام در ايران است و هيچ وقت دوست نداشتم از ايران خارج شوم. چيزى نزديك به شصت سال سابقه هنر و بازيگرى دارم و هيچ وقت در اين سال ها از انتخاب اين شغل و هنر پشيمان نبودم. در زندگى خانوادگى نيز صاحب ۵ فرزند شدم كه آنها را نيز به بهترين وجه تربيت كردم، پسر بزرگم دكتراى زبانشناسى دارد و پسر دومم مهندس راه و ساختمان است. هردوى اينها به همراه دختر سوم و دامادم كه دكتر است در خارج زندگى مى كنند. دو دختر ديگرم نيز در همين جا ازدواج كرده و با من و همسرم زندگى مى كنند.
با ديدن فيلم هاى قديمى حتى به كارگردانى خودم تمام خاطرات آن روز و مشكلات و حوادثى كه سر ساختن اينها داشتم يادم مى افتد. ما در آن زمان براى ساختن فيلم شب ژانويه ۷۰ هزار تومان پول برف مصنوعى داديم كه از خارج آوردند و خيلى خاطرات ديگر كه از يادم رفته الان هم سينما پيشرفت خوبى داشته و با امكانات فعلى مى شود فيلم هاى خوبى را ساخت. براى نصرت الله وحدت سال هاى كودكى و نوجوانى تا به امروز مثل برق و باد گذشته و برف سپيدى موهاى او را سفيد كرده و هروقت به اصفهان سفر مى كند در حين گذر از پل خواجو و سى و سه پل زاينده رود ياد روزهايى مى افتد كه به همراه ارحام صدر و ديگر دوستانش در بيشه هاى كنار زاينده رود نقش بازى مى كردند و اداى كمدين ها را درمى آوردند و ارحام صدر شلى (چاپلين) مى شد. حالا با نگاهى به كف زاينده رود حباب هاى كودكى را مى بيند كه مى تركند حباب هايى كه با جاده زرين سمرقند شكل گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1383ساعت 22:35  توسط مجتبی نظری  |