
در میان دختران و زنانی که در دربار و کاخ های مختلف کار می کردند و رسما کارمند تشریفات دربار یا اداره کل کاخها بودند دو خواهر شیرازی تبار هم بودند که بعدها به اسامی مستعار هایده و مهستی شهرت زیادی در دنیای موسیقی ایران پیدا کردند. این دو خواهر از دوران نوجوانی در کاخ سعد آباد بزرگ شده و جزو خدمتکاران خاص ملکه تاج الملوک بودند. هر دو از اقوام احترام شیرازی بودند که زن بسیار مهربان و زود جوشی بود. او پس از زهرا مشهدی ندیمه مخصوص و مورد علاقه ملکه مادر و دومین زن مقتدر در دستگاه تاج الملوک به شمار میرفت. ملکه مادر بسیار تند خو و قوی بنیه و با روحیه مردانه بود.
غلامحسین بنان در سال 1290 در تهران متولد شد. او در خانواده هنردوست و اعیان خود که نسبت نزدیکی با ناصرالدین شاه داشتند (مادرش برادرزاده ناصرالدین شاه بود) با آوازهای پدراولین درسهای موسیقی را آغاز کرد و پس از مدتی همراه با خواهرانش به مکتب مرتضی نی داوود نوازنده و آهنگساز نامدار ایران راه یافت که اولین معلم رسمی او در واقع نی داوود بود. او آواز را بعدها نزد ضیاء الذاکرین و ناصر صیف به روش سینه به سینه ادامه داد، او آنزمان شناختی از تئوری موسیقی و نت نداشت و آواز را به شیوه قدما و بدون توجه به جایگاه صدایش می خواند. سالها بعد به دعوت روح ا... خالقی نزد صبا رفت تا به جمع خوانندگان مکتب وزیری بپیوندد.
حسين تهرانی از نوادر موسيقی ايرانی و زنده کننده تنبک، قلب تپنده موسيقی ايرانيست. تهرانی جزو انگشت شمار موسيقيدانان ايرانيست که مردم عامی هم با نامش سازش را به ياد می آورند. او زمانی که پا به عرصه موسيقی نهاد به هر سويی سری کشيد و از هر کس که اندکی گفتنی داشت، درسی فراگرفت، تهرانی از مکتب ابوالحسن صبا و خالقی تا مرشد های زورخانه درک کرده بود و اندوخته هايش را بصورت دسته بندی شده و منظم روی تنبک آزمايش و ثبت کرد. پرويز خطيبی نويسنده، کارگردان و ترانه سرا که با تهرانی دوستی داشته در مورد خصوصیات اخلاقی او چنین ميگويد: ...تصادفا؛ يک روز در آرايشگاه نيک با مردی برخورد کردم که عينک دودی به چشمش بود و با قيافه ای جدی جوکهای شيرين ميگفت.
مسعود كيميايي فعالیت خود را در سینما با دستیاری مرحوم ساموئل خاچیکیان در فیلم خداحافظ تهران آغاز کرد و با این فیلم او با محیط حرفه ای سینما آَشنا گردید. در سال ۱۳۴۷ مسعود کیمیایی اولین فیلمش بیگانه بیا را کارگردانی کرد و با همین نخستین فیلم مخاطبان خاص خود را پیدا کرد. کارنامه هنری: او در سال ۱۳۴۸ فیلم بعدی خود قیصر را ساخت فیلمی که به جرات می توان گفت سینمای آن سال ها را کاملا تحت تاثیر خود قرار داد و آن را آغاز گر موج نوی سینمای آن سال ها می دانند. موجی که به همراه خود استعدادهای نهانی مانند داریوش مهرجویی را کشف کرد. قیصر که بر اساس فیلم وسترن نوادا اسمیت به کارگردانی هنری هاتاوی ساخته شد در اولین اکران عمومی خود موفقیت چندانی در گیشه کسب نکرد اما در اکران دوم به طور غریبی رکورد فروش را شکست.
ترانه خوانی در ایران، بدان سبک که همچنان افتان و خیزان به تقلید از داریوش و ستار ادامه دارد، بدعت گذاری دارد که حیف است اگر نامش و ابتکارش فراموش شود. داریوش رفیعی بدعت گذار سبکی در ترانه خوانی ایران است که بعدها امثال فرهاد، داریوش، ستار و دیگرانی که اکنون می خوانند - اما شهرت آنانی را که نام برده شد ندارند - یا تکامل پیدا کرد و یا تقلید شد. در دهه 30، نسل جوان ایران ترانه های او را زمزمه می کرد: رختخواب مرا، مستانه بنداز- تو پیچ پیچ ره میخانه بنداز... صدایش با صدای همه آنها که در آن سالها ترانه می خواندند تفاوت داشت، همانگونه که سبک خواندنش متفاوت بود. شن بادهای ملایم حاشیه کویر در صدایش بود، غم غربت گون های کویری.
بي تا هم از آن فيلمهايی است که پيش از آنکه تصويری از آن به ذهن بيايد، موسيقی اش خود را برخاطره ی آدم تحميل می کند. يک ساز بادی که مذبوحانه از لابلای مضرابی ها صدايش را به گوش می رساند و می گويد اول من بودم که صدای موجود و مسلط بودم. مضرابی ها و زهی ها بعد از من آمدند اما نتوانستند اين نغمه ی محزون را در رنگ آميزی فن آورانه و شاهوارشان گم کنند. آدم فکر می کند که هژير داريوش اين موسيقی را از کجا پيدا کرد يا چطور به شيدا قراچه داغی سفارش داد؟ سفارش داد يا موسيقی از پيش حاضر بود؟ اگر بود، چطور اينطور انگ فيام از کار درآمد؟ يک فيلم کوچک جمع و جور. بی ادعا. خود هژير هم چيزی درباره ی اين فيلم نگفته است که بوی ادعا بدهد. چه پيش از ساختنش، چه موقع ساخت و چه بعد از آن. و اصولا بيشتر درباره اش سکوت کرد.
به شخصه نمى دانستم على حاتمى روزگارى شاگرد داوود رشيدى بوده است و وقتى در ابتداى صحبت مان، رشيدى اين مسئله را بازگو مى كند مشخص است كه ادامه حرف هايمان كاملاً در جهت پيدا كردن جزئياتى اين چنينى از ميان خاطرات رشيدى قرار مى گيرد. او سال ها كنار حاتمى بوده و هرچند در بازخوانى تاريخى، تنها دو، سه بار نام آنها كنار هم قرار مى گيرد اما سابقه سال هاى رفاقت، بيش از چيزى است كه تاريخ روايت مى كند. با رشيدى از سه مقطع زندگى حاتمى حرف زديم و او، از هر مقطع آن قدر گفتنى داشت كه افسوس فرصت كوتاه مان باقى ماند...
تصور نمی کنم نسل امروز از سوسن ، خواننده لاله زاری بیش از 3 دهه قبل ذهنیتی داشته باشد چرا که سوسن آوازخوانی با طیفی گسترده از هواخواه نبود و حتی مانند دیگر خوانندگان لاله زاری به دلیل آنچه ابتذال از دیدگاه متولیان فرهنگی آن روز برشمرده می شد تا سال 50 راهی به رادیو و تلویزیون پیدا نکرد (به خاطر نمی آورم پس از آن نیز صدا و ترانه هایش را از رادیو شنیده باشم) تا اینکه در آن سال همراه برخی از هم قطارانش به برنامه ای تحت عنوان بشکن و بالا بنداز آمد و تصویر و صدایش از رسانه ای همگانی پخش گردید و ترانه ای خواند که موجب معروفیتش در میان گروه وسیعی از مردم شد به نام سفر :
اعضا هيات امنا موزه موسيقي تعيين شدهاند ، به محض اينكه آنها مدير مجموعه را منصوب كنند ،موزه بازگشايي ميشود
وقتي صداي پرانرژي و گرمش را ميشنوم، تصوير ويلچر و خبرهايي از اين دست را كه حالش مساعد نيست، را از ياد ميبرم. حالا پس از گذشت نيم قرن و به قول خودش نيم قرن عاشقي امسال از او تقدير ميشود. او كه سالها در مقام بازيگر، كارگردان و مترجم در عرصه هنر تئاتر، سينما و تلويزيون فعال بوده است. هر چه اصرار ميكنم زير بار گفتوگوي حضوري نميرود پس به اجبار سوالها را برايش ميفرستم. كرم رضايي آنقدر شيوا و شيرين درباره خود با توجه به پرسشهاي من جواب داده است كه دلم نميآيد زياد در آنها دخل و تصرف كنم، و با امانتداري از آن مطالب در گزارشم استفاده ميكنم كه در ادامه ميخوانيد.
ژاله علو در حال حاضر قديميترين بازيگر هنرهاي دراماتيك در ايران به شمار ميآيد. 56 سال پيش وي با حضور در فيلم طوفان زندگي به كارگرداني علي دريابيگي و تهيهكنندگي و فيلمبرداري دكتر اسماعيل كوشان، قدم به عرصه سينماي ايران گذارد و اينك تنها بازمانده بازيگران فيلمي است كه آغازگر دوره دوم تاريخ سينماي ايران و به اعتقاد برخي كارشناسان و صاحبنظران برجسته اين سينما همچون دكتر هوشنگ كاووسي، فيلم طوفان زندگي اساسا نقطه آغاز تاريخ سينماي ايران به حساب ميآيد. البته حسين محسني كه نقش كوتاهي در آن فيلم داشت ولي در اصل در گروه صحنه و دكور فيلم عضو بود، نيز در قيد حيات ميباشد.
نمی دانم چه رسمی است که اگر برخی نمی توانند کوه سختیها را بالا روند و قله شهرت را فتح کنند، و یا اگر جرأت ندارند بگویند ، بلد نیستیم چنین و چنان باشیم راه مخالفت را پِیش می گیرند . ساعتها بی تأمل سخن می رانند و چه بسیار شایعات که میان این حرفها می بافند. کاش حداقل می دانستند که یاوه گویی هنر نیست! گوگوش ، شهبانوی ترانه ، سالها و سالهاست که با این شایعات رنگین دست و پنجه نرم می کند. شاید به تعداد ثانیه های زندگی برایش شایعه ساخته اند و شاید بیش از آن! روزگار عجیبی است! آن دم که می خواند او را دست نشانده ی گروهی می خوانند و اگر نمی خواند ، کلاهبردار. چه ها که پشت سرش نبافتند، از داستانهای بی اساس عشقی تا زد و بندهای بی پایه سیاسی.
انتخاب شخصيت های ماندگار سينمای ايران ماهنامه فيلم در يک نظر سنجی از منتقدان و نويسندگان مطالب سينمايی شخصيت های برگزيده تاريخ سينمای ايران را معرفی کرده است. برای انتخاب اين شخصيت ها مجله فيلم از شصت منتقد مطبوعات نظرخواهی کرده، در مجموع نام نزديک به دويست شخصيت سينمای ايران از آغاز تا امروز درانتخاب ها آمده و حتی يک شخصيت صامت يعنی حاجی آقا در فيلم حاجی آقا آکتور سينما نيز در ميان برگزيدگان است. بر مبنای اين نظرسنجی، يازده شخصيت اول ماندگار سينمای ايران به ترتيب عبارتند از : حميد هامون با بازی خسرو شکيبايی در فيلم هامون به کارگردانی داريوش مهرجويی ۱۳۶۹ مش حسن با بازی عزت الله انتظامی در فيلم گاو به کارگردانی داريوش مهرجويی ۱۳۴۸.
در يک روز تابستانی نهم مرداد ماه 1334 شمسی در کابل افغانستان بدنیا آمدم . باشانس اینکه پدرم جليل زلاند هنرمندی بود که در رأس موسيقی راديو افغانستان چهل و پنج سال خدمات اش تا قبل از تجاوزارت سرخ اتحاد جماهير شوروی سابق و واقعه سياه طالبان بر هيچ افغان پوشيده نيست. پدرم يکی از آوازخونان و آهنگسازان مبتکر بود و خود را هميشه درمقابل مردم مسؤل ميدانست. پدرم به هر کشور مسافرت هنری داشت به موفقيت و عنوان های فوق العاده روبرو ميشد. برای مثال درسال 1341 در ايران با اجرا و ساختن آهنگ زيبای (ساربان) به روی شعر حضرت سعدی در کيهان آنروز نوشتند روح سعدی با آهنگ ساربان و صدای جليل زلاند دوباره زنده شد. مثال ديگر: در هندوستان دهلی نيوز به پدرم عنوان آواز طلائی و در مدراس و بمبئ ستاره موسيقی افغانستان و غزل خوان استثنائی دادند.
فیلم عروس فرنگی يک فيلم صد در صد ايرانی، ايرانی، ايرانی احتمالاً اصطلاح فيلم ايرانی با همين عروس فرنگی وارد زبان مطبوعاتی شد. با تبليغات همين فيلم که می گفت: يک فيلم صد در صد ايرانی، ايرانی، ايرانی. پر بيراه هم نبود. نصرت الله وحدت، اگر چند فيلم آخرش را که خيلی تجاری بود در نظر نگيريم، در بيشتر فيلمهايش و از همان اول روی عنصر هويت ايرانی خيلی تاکيد داشت. روی موضوع غيرت و حفظ اصالت و اين چيزها هم کار می کرد. گفتن ندارد که فيلمهای آخرش را سخت می شود پذيرفت. تقصير او هم نيست. اصولا سينمای ايران در دهه ی پنجاه دچار مشکلاتی بود. بگذريم. اين فيلم هم مورد توجه خارجيها، مخصوصاً روسها، واقع شده بود. در داخل هم استقبال خوبی از آن شد.
فريدون مشيري در سي ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدري اش به واسطه ماموريت ادراي به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادرشاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمد در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه مندان به شعر بود و در خانواده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چندسال دوباره به تهران باز گشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت. به گفته خودش: در سال ۱۳۲۰ که ايران دچار آشفتگي هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم.
بيژن مفيد در نهم خرداد ماه سال 1314 خورشيدي در تهران بهدنيا آمد. پدرش غلامحسين خان نيز از هنرپيشگان تئاتر بود. او بعد از اتمام تحصيلات دبيرستاني، دورۀ هنرپيشگي را بهپايان رساند و سپس در رشتۀ زبان و ادبيات انگلیسي به ادامۀ تحصيل پرداخت. در اين دوران او به عنوان دستيار استادان و کارگردانان آمريکايي، دورههاي آموزش تاتر و نمايشنامه نويسي را در دانشگاه تهران تدريس و اداره ميکرد. در همين زمان کارگرداني چند نمايش را به عهده داشت و خود نيز در چند اثر از جمله نمايشنامۀ باغ وحش شيشهاي اثر تنسي ويليامز به ايفاي نقش پرداخت.بيژن مفید از همان سالهاي تحصِل در دبيرستان به فعاليت تئاتري پرداخت. بين سالهاي 1344 و 1345 گروه تئاتري از اعضاي کاملا آماتور تشکيل داد و نام آن را آتليه تئاتر گذاشت. در سال 1348 با تلاش آربي آوانسيان و همکاري و همت ايرج انور، شهرو خردمند، عباس نعلبنديان و بيژن صفاري، کارگاه نمايش در تهران بنيان گذاشته شد.
ويگن سلطان جاز ايران همچون هایده و فريدون فروغي و فرهاد مهراد و مازيار و .... در غربت و دور از ايران به دليل نوعي سرطان پيشرفته از جمع ما رخت بست در 4 آبان ماه سال 82 عزيز ديگري از جامعه موسيقي کشور از بين ما رفت یاد و خاطره ویگن و ترانه هایش همواره در ذهن تمامی ایرانیان باقی خواهد ماند یادش گرامی و روحش شاد. ویگن در سال 1308 در شهر همدان بدنیا آمد و نام کامل وی ویگن دردریان بود او از سال 1330 با خواندن آواز فعالیت هنری خود را آغاز کرد شروع فعالیت او درسال 1332 با خواندن آواز بر فیلم چهره آشنا ساخته حسن خردمند بود از عمده آوازهای شادروان می توان به قناری - مراببوس- گلی از بهشت - دختردریا - زن ایرونی- همیشه یاد توام- شادوماد - هفت هشت - مرابه یاد بیاور- دو کبوتر و مهتاب دهها ترانه خاطره انگیز دیگر اشاره کرد.
باز هم فیلمی دیگر از ایرج قادری. یکی از نامهای آشنای سینمای تجاری قبل از انقلاب که جزو معدود سرمایههای بجا مانده در سینمای جدید ایران هم شد و در پیچ و خم شرایط معوج سالهای اخیر، جزو معدود فیلمسازانی است که هر کدام از فیلم های جدیدش به شکل بالقوهای یک پدیده به شمار میروند و به دلایل متعددی، پتانسیل جذب تماشاگر را دارند. در مورد پدیدهی ایرج قادری میتوان بررسیهای جالبی انجام داد: بازیگر- تهیه کننده – کارگردانی که سابقهای طولانی از حضور در متن سینمای حرفهای و تجاری ایران دارد و در هر سه نقش (که بعضا برهم منطبق هم میشدند) فراز و فرودهای زیادی را پشت سر گذاشته است. آدمی که به شهادت عملکردش در سالهای بحران (فاصلهی سالهای 1355 تا 60 که سینمای تجاری ایران یا همان فیلم فارسی معروف به دلایل اقتصادی و فرهنگی توأم، دوران زوالش را طی میکرد.
سلی تمامی روزهای آغازین بهار و سال نو را در بستر بیماری بود. خوشبختانه وقتی در خانه پر مهرشان به رویم گشوده شد، دانستم که سختیها در اوقات بی خیری من سپری شده است. این بهانه خوبی شد تا بار دیگر پای سخنان همیشه دلنشین سلیمان واثقی، هنرمند قدیمی ایران، و همسر مهربانش - گیتی - بنشینم. سلی نیز همانند بیشتر هنرمندان از کودکی صدای خوش و استعداد خواندن خود را کشف کرد و بروز داد. خودش در این باره می گوید: با قرآن شروع کردم . اول تجوید خوانی آموختم و بعد اینجا و آنجا می خواندم. در فعالیتهای فوق برنامه مدرسه و دانشگاه هم خواندن را پیگیری کردم تا تالار رودکی گشوده شد. در آنجا موسیقی را به صورت حرفه ای آموختم. وقتی سلی در اردوهای دانشجویی می خواند مسئولین وقت رادیو دریا- مانند شاهرخ نادری- صدایش را شنیدند وکشف کردند.
از ميان ابزارهاي سينمايي آپارات دستي (دهه۱۳۱۰)، دوربين فيلمبرداري ۳۵ميليمتري ساخت فرانسه (۱۳۱۴) و اولين دوربين فيلمبرداري ۱۶ميليمتري رنگي (متعلق به سال۱۳۳۲) قابل ذكرند. اما نقشه تهران قديم و توزيع سينماها در آن و عكس هايي از سينماهاي قديمي كه برخي از آنها هنوز فعالند ـ نظير سينما ديانا (سپيده) ـ حكايت ديگري است. از ميان سينماهاي از بين رفته مي توان به سينما پنتون (خيابان دماوند)، درايوينگ سينما تهران پارس و سينماي تابستاني بهار تجريش اشاره كرد. با ديدن عكس سينمابهار به ياد يادداشتهاي به يادماندني مرحوم عليرضا وزل شميراني در فيلم ويدئو مي افتم و شرح فيلم ديدن از بالاي درخت مشرف به سينما، ياد رنج عاشقان بي نام و نشان سينما قلبم را مي فشارد. يك رديف از صندلي هاي تاشوي سينما پالاس بازمانده از دهه، ۱۳۱۰ نمونه اي از جعبه اعلان فيلمها در دهه۱۳۱۰ كه سعي شده است به شكل قديمي بازسازي شود.
بندرت اتفاق افتاده است كه زندگي نامه ي كاملي از اشخاص بزرگ به مانند آنچه در ديگر كشورها معمول است داشته باشيم چون بيشتر ما ايرانيها متأسفانه كمتر به خاطرهنويسي عادت داريم. در نتيجه مجبور به رجوع به گفتار اشخاصي كه به نوعي با آن شخص در ارتباط بودهاند، هستيم و بر اساس گفتههاي آنها و از لابلاي خاطراتي كه پس از مرگ فرد دهان به دهان گفته ميشود ميبايستي به يك فضاوت درستي دست يابيم و واقعيت زندگي فرد را بتوانيم درك كنيم كه چگونه انساني بوده است. چون خاطراتي كه هست، ميتواند برضد شخص و يا حتي سالوسانه باشد، پس پي بردن به زندگي شخص در طول عمرش گرچه منوط به جمعآوري خاطراتي است كه ديگران از او تعريف ميكنند ولي يافتن واقعيت ها كار چندان ساده اي هم نمي باشد.. زندگينامه قمرالملوك وزيري نيز از اين قاعده مستثني نيست.
از جمله خوانندگانی بود که به خواننده های کوچه بازاری و یا لاله زاری معروف بودند و در میان طیف خاصی از بچه های جنوب شهر طرفدار داشتند. در اصطلاح رسانه های آن روزگار به آنها خوانندگان مردمی هم می گفتند. در واقع اگر بخواهیم منصفانه سرحساب شویم، خوانندگان پاپ واقعی ایران در آن زمان همین ها بودند. اشعار بسیار ساده و و سطحی برروی آهنگ هایی که اغلب ریتم عربی، ترکی و یا هندی داشتند و تنظیمی برهمین روال، محتوا و ساختار ترانه هایشان را تشکیل می داد. به رادیو و تلویزیون سال های پیش از انقلاب هم راهی نداشتند و آوازشان در همان زمان هم به عنوان موزیک بازاری خوانده می شد.
از آبادان که اومدم، تازه سر و صورتم تو آيينه پيدا شده بود. تپل بودم، ولي صورتم دراز بود و بم ميگفتند کلهکتابي و هميشه يه عکس سالمينو لاي يه چيزي داشتم. تو تهران خونۀ برادرم زندگي ميکردم. ما يه اتاق داشتيم و برادرم زن داشت و چون شبها اونا با هم ميخوابيدن، من خجالت ميکشيدم. آخه دوازده سالم بود. . . روزا راه ميافتادم تو شهر دنبال کار. آبادان يهخورده تو عکاسي کار کرده بودم، ولي اينجا يه رفيقي پيدا کردم به اسم ايزدي و رفتم تو عکاسخانهاي که اونم کار ميکرد مشغول شدم. جارو پارو ميکردم و فرمان ميبردم و چاي ميآوردم و روزي پنج تومن هم مزد ميگرفتم. همۀ دلم به عکس زنهايي که تو عکاسخانه رنگ ميکردن خوش بود. اسم يکيشون خانم روشن بود و مث روفيا خال داشت.
سبک و شیوه استاد پایور را از دو بعد می توان بررسی کرد: اول از بعد سنتور نوازی ایشان و دوم از بعد آهنگسازی. سبک سنتور نوازی پایور، سبک جدیدی است که کمی هم رنگ و لعاب سبک حبیب سماعی را به خود گرفته است و آن هم به دلیل تعلیمات استاد صبا بوده است. البته استاد صبا در نوازندگی سنتور مهارت و چیره دستی حبیب را نداشت ولی توانست از نظر اطلاعات پایه ای و شناخت ردیف موسیقی کمکهای شایانی به استاد پایور بنماید. سبک نوازندگی استاد پایور از همان ابتدا (به استناد آثار باقیمانده از آن زمان) تا به حال، تقریبا ثابت مانده است. بدون تردید با گذشت زمان بر مهارت و چابکی نوازندگی اش افزوده شده است ولی سبک کلی وی ثابت بوده است. چابکی و سرعت مضرابهای وی و در عین حال شمرده بودن ریزهایش (چنانکه معروف است که میگویند در عین سرعت می توان تعداد ریزهایش را شمرد!)، ویژگی خاص نوازندگی اوست.
بابا شمل تمرينی است در زمينه ی آشنايی که با الفاظ فرنگی مآب وارياسيون های مختلف از يک تم شناخته می شود. تيتراژ و اوورتور طولانی حسن کچل، اينجا فقط اندکی کوتاه تر شده است. شعر ها را که در حسن کچل مرتضی احمدی به تنهايی می خواند، حالا مرتضی احمدی و علی تابش اجرا می کنند. تکرار ها را فقط در دو زمينه اشاره می کنم و بقيه را به انتخاب خوانده می گذارم: صحنه ی دلبری جوان فريبکار در فيلم خواستگار و صحنه ی طولانی خواستگاری در فيلهای حسن کچل و - بازهم - خواستگار نمونه دارد. اجرای کار از نظر فنی گاهی در بابا شمل بهتر است. کلام هم حساب و کتاب بهتری دارد. و البته اين آخرين موزيکال مرحوم حاتمی است. بنا بر اين، اين بهتر شدن ديگر بعد ها به کار نيامد.
احمد عبادی سال 1283 در خيابان ايران در تهران متولد شد. قامتی بلند و كشيده داشت. در همان سالهای اوليه راه افتادن تلويزيون درايران، هفته ای يك بار، شب به نيمه نرسيده برای يك ربع و گاه 20 دقيقه بر صفحه تلويزيون ظاهر می شد. سه تار را ايستاده می زد. چارپايه كوتاهی زير پايش بود و سازی كه كمتر در چشم مردم آشنا در زير بغل. سازش كوچكتر از آن سازی بود كه عاشيق های آذربايجان روی سينه می گيرند و همراه با چنگ زدن به آن می خوانند. بتدريج مردم با نام اين ساز بيشتر آشنا شدند: سه تار استاد عبادی! موقر می ايستاد و با مهارت و سرعت به سينه سه تار چنگ می زد؛ و گاه در سكوت پرده ها، سه تار را روی زانوهای نيمه خم شده خود جابجا می كرد و دوباره آغاز می كرد.
يازده سالى مى شود كه بيژن اسدى پور، طراح طنز پرداز مقيم آمريكا، دفترى در هنر، در گراميداشت فرهنگمردان و هنرمندان برجسته ايران، انتشار مى دهد. كار، آسانى نيست، اهل حرفه مى دانند، همتى مى خواهد بلند كه او دارد و يارانى موافق كه او به مرور به دست آورده است. با اين همه دشوارى هاى زندگى فرهنگى در غربت، آن را از فصلنامه، به سالنامه تبديل كرده است، البته بى آن كه از ارزش هاى محتوائى آن كاسته باشد. دفتر هنر، يازده سال پيش كار خود را با بزرگداشت نام آوران از دست رفته آغاز كرده (محمدعلى جمالزاده، فروغ فرخزاد، تقى مدرسى، صادق هدايت، صادق چوبك و...) ولى خوشبختانه به مرور بخش بزرگى از توجه خود را به فرهنگسازان و هنرمندان زنده معطوف داشته است.
بي بي سي: آخرین کنسرت از سری کنسرتهای آلبوم مانیفست با اجرای مهرداد وگوگوش، شنبه دو هفته پیش در تورنتو اجرا شد. یک سفر کوتاهی به لس آنجلس داشتم و گفتم از دیدار مهرداد غافل نمونم ،مخصوصا که خود مهرداد خیلی از کنسرتش تعریف می کرد. برام جالب بود که ببینم خود مهرداد چرا مدتی آلبوم بیرون نداده و عصر داغ لس آنجلس همدیگرو دیدیم. درود مهرداد جان. اين سری از تورهای کنسرت خودت و خانم گوگوش در شهر تورنتوی کانادا به آخر رسيد. شنيدم که خيلی غوغا کردين! حتی شايعه هست که خون به پا شده (به شوخی). مهرداد: تورنتو در حقيقت يکی از بهترين برنامه های ما بود. به اين دليل که هم ارکستر ما در تور جا افتاده بود و هم خود ما بيشتر آشنا شده بوديم و می دونستيم روی صحنه چه کاری می کنيم.
اولين فيلم بلند حاتمى يك كار فانتزى برگرفته از قصه هاى عاميانه با شيوه بيانى متاثر از سنت نقالى است. اما او در دل اين فانتزى و زبان و لهجه ريتميك نگاه تراژيك و مرگ آگاهش را تعميم مى دهد. در فصل عنوان بندى حسن كچل راوى قصه (مرتضى احمدى) با صداى شيپور تعزيه خوان ها مرگ پدر حسن كچل را تعريف مى كند تا به اصل ماجرا (قصه حسن كچل) برسد. شروع فصل زفاف نيز با اين حس تراژيك اجرا مى شود، يا صداى كورس سرهنگ زاده در خدمت همين لحن بيانى است. همچنين توجه كنيم به گفت و گوى پايانى حسن كچل و چل گيس كه حسى عارفانه و تقديرگرايانه در آن جارى است:
سال 1312 اكبر گلپايگاني در تهران بخش 9 هفده شهريور (سه راه شكوفه) ديده به جهان گشود . او در خانواده يي متولد شده بود كه تمام افراد آن اعم از پدر و برادران ، داراي صدايي مطلوب و خوب بودند، بدينجهت مي توان گفت كه صدا در خانواده او موروثي بوده و چنانكه گفته مي شود پدر بزرگ او نيز از صدايي خوش و رسا برخوردار بوده است . اكبر گلپايگاني از همان دوران طفوليت بنا به توصيه پدر ، به تمرين آواز پرداخت و در تحت توجهات او به اصول موسيقي تا حدودي آشنا شد . او بيش از شش بهار از زندگي اش نگذشته بود كه مادرش را از دست داد و در همان خردسالي ، ضربه هولناكي بر او وارد شد و زندگي او از همين زمان دچار غم و اندوه گشت و خودش در اين باره مي گويد : پس از فوت مادرم ، عده يي از افراد فاميل بر سر ارث مادر بزرگم (مادر مادرم) كه به ما سه برادر بخشيده بود با فاميل اختلاف ايجاد شد.